تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق .
خدایا ...
نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم خدایم بیکران باشد نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان نمی خواهم که باشد این چنین آخر خدا را لمس باید کرد.
نگو کفر است
نگو کفر است که کفر این است که ما از بیکران مهربانیها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم که در هر خانه ای آخر خدائی هست
نگو کفر است اگر من کافرم، باشد نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو کفر است که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست خدا زیباترین معشوق انسانهاست
نوشته شده در ساعت 20:43 توسط روح الله | موضوع : عشق سرگردان
|
عشق سرگردان
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق
اسمان چشم هایم مال تو
اشکهای جانگدازت مال من
خنده های دلگشایم مال تو
بی قراری درد رنجت مال من
باغ سر سبز خیالم مال تو
دشت غمناک وجودت مال من
خندهای وقت وصلم مال تو
انتظار و صبر و هجران مال من.
نوشته شده در ساعت 11:34 توسط روح الله | موضوع : تنهایی
|
افسوس
در تنهايی شکفتم
در تاريکی نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم
پاييزی و بی برگم
از تو خبری افسوس
تورا از چنگ هيچ عابري،از خيال هيچ شاعري ندزديدم که تاوان آن اين همه تنهاييست.
بهترين دوستت ... اون دوستيه، كه ... بتوني باهاش روي يك سكو بشيني ، چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني، بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن،
به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم می ريزی امروز با تبسمی شادم کن،
به جای متن های تسليت که فردا برايم می نويسی امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن
من امروز به تو نياز دارم نه فردا...
قصه غم
از ديده بجاي اشك خون مي آيد
دل خون شد و از ديده برون مي آيد
دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق
مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد
مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه
كان عمر كه رفت باز چون مي آيد
با لاله كه گفت حال مارا كه چنين
دلسوخته و غرقه به خون مي آيد
كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع
كز صحبت تو بوي جنون مي آيد
نوشته شده در ساعت 21:47 توسط sadeghi | موضوع : خرابتم
به نام آن کسی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد
می در این میخانه غوغا میکند
می گساران درد دل وا می کنند
هر پیاله چشمه ساری می شود
دردمندان بیقراری می کنند
ماهرویان گرد هم رقص سماء
با هزاران دیده دریا می کنند
این همه پروانه گرداگرد شمع
راز سوختن را چه افشا می کنند
چاوشان می پرست از راه
دور پای کوبان رو به فردا می کنند
من درد تو را زدست آسان ندهم
دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
هر روز دلم در غم تو زار تر است
و ز من دل بي رحم تو بيزار تر است
بگذاشتي ام غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارترست
چقدر دریـــــــــــا زیباست ،شسته است ، اصلا شستگی است .
چقدر طهارت و قدس و اطمینان و صداقت و یکدستی و استواری و بی کرانگی !
بـــــــــاز بی دیــــــوار بی قیــــد بی بایـــــد بیگانه با هر آلودگی
ناساز با هر غبار گویی آن دنیای دیگر است
مرز عالم ملکــــــــــــــــــــــوت است . مرز بین خـــــــــــــــــــــــــــــــداست .!
آنجا همه چیز پاک و بی شائبه و صریح است .
چرا دریا بی رنگ است ؟!
چرا دریا لباس را تحمل نمی کند ؟! چرا خاک را تحمل نمی کند ؟!
چرا آرایشها در دریا همه پاک و زدوده می شود ؟!
جهان بی رنگی است . خود بسیط است و صمیمی و آشکار و بی رنگ و یک دست .
چه سکوت پر عظمتی ! چه آرامش پر اقتدار و مردانه ای ، جبــــــــــــــــــــــــــــــــروت !
چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده ایم ...
و از این توده ی متراکم نفس ها و بخارها و رنگها و بزکها و احوالپرسی ها
و خنده ها و خوشی های متعفن که میگریزیم باز میرسیم به کویــــــــــر!
کویر ! خاک و شن و غبار ! بیشتر در زمین فرو میرویم ، بیشتر به خاک نزدیک می شویم ،کاش اقلا در دریـــــــا می مردیــــــم ...
تا در آنجا ، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد ،
تنهای تنها مرگ را دیدار می کردیم .
ساکت و زیبا و آرام ...
چه دشوار است زیستن در برزخ ،
آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمی بینند ؟!
آنگاه که زمین از برانگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است ،
چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجاست را اندکی فرو نشاند ؟!
و چه دشوار است دیدار چهره هایی پر از عشق و مهربانی و تلاش خستگی ناپذیر فداکارانه شان برای رام کردن روحی که هجرت را در عمق نهادش بگونه ی طوفانی دمادم عاصی تر احساس می کند !
و من که در برابر مهر و نیکی و صمیمیت همچون مومی ذوب می شوم
درونم از آنان مالامل سپاس است اما،
اما مرا برای سعادت و آسودگی نساخته اند .
آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست ، خود من است .
چقدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجر آور است .!
چه شگفت انگیز است روح آدمی در آن هنگام که از ابتذال روزمرگی فراتر می رود
و در اوج می پرد .
آن جا که آدمها و کوچه ها و اداره ها و خانه ها را نمی بینند ،
رنگها عوض می شوند و جریان بادها و سیمای افق ها و آسمان ، حتی خورشید ،